تبليغاتX
اتاق پرتقالي

اتاق پرتقالي

هومن و پری سا

يكي محبت مي كنه و يكي ناز مي كنه ! اوني كه ناز مي كنه هميشه محبت مي بينه اما اوني كه محبت مي كنه هميشه تنهاي تنهاست
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط ..:: هومن ::..  | 

داشتیم از خیابون شهناز رد می شدیم

بچه ها گیر دادن بریم یه آب میوه بخوریم

حالا از ما انکار از اونا اسرار

رسیدیم به شب خیز هر چقدر خواستم بپیچونمشون نشد

رفتیم داخل ...

به محض اینکه وارد شدم یک حس خاصی بهم دست داد

وقتی اون عکس پرتقال روروی دیوار دیدم بی اختیار یاده اتاق افتادم

من که با خودم عهد بسته بودم بجز مراسم و چیزهای ضروری توی اتاق چیزی ننویسم

نمی دونم چه چیزی شده که حالا بی اختیار مینویسم

نمی دونم من خیلی تغییر کردم

بد یا خوب بودنش رو نمی فهمم

خیلی سنگ دل شدم...

دلم برای هیچ کس تنگ نمی شه ، به هیچ کس اهمیت نمی دم ، حتی به خودم

چند روز پیش داشتم از جلوی دانشگاه می رفتم خونه یک آقای حدودا ۴۰ ـ۵۰ ساله قشی بود روی زمین افتاده بود و داشت دست و پا میزد با سینا ونیما بودم حتی نرفتم ترفش راهم رو کج کردم و رفتم خونه بچه ها اومدن خونه از دستم شاکی شدن

نمی دونمهمهشاکی شدن از دستم

پدر و مادرم  اطرافیان و...

 ولی اصلا مهم نیست برام  من که کاری نمیکنم

من که همیشه دوست داشتم توی جمع باشم حوصله شلوغی رو ندارم دوست دارم تنها باشم 

تا ۷ فروردین خونه موندم هیچ جایی هم نرفتم  دیدم دیگه نمی تونم بمونم خونه اومدم تبریز

اگه اشتباه یا چیزی توش بود ببخشید حوصله دوباره خوندن روندارم

به امید دربدری  بای  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:25  توسط ..:: هومن ::..  | 

تقدیم به تو که بهترینی

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌کمکتهادوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:27  توسط ..:: هومن ::..  | 

   آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگا ه كنم   

 

 آنقدربيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد نمي كند براي گريستن      

 

شانه هايت را كم دارم شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال        

 

تكيه گاه دل عاشقم بود صبر ميكنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي          

 

از آن عاشقان است             

 

والنتاین مبارک 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط ..:: هومن ::..  | 

امروز یه روز دوست داشتنیه. یه روز مخصوص آدم های عاشق پیشه و با احساس.یه روز استثنایی برای اونایی که تا حالا احساس خودشونو سرکوب کردن.امروز تنها روزیه که می تونید با صدای بلند عشق خودتونو فریاد بزنید.بدون ترس و واهمه.آخه فرشته های آسمونی تنهاتون نمی ذارن.کمکتون می کنن تا به آرزوتون برسین.

حرف من با آدم های عادی و معمولی نیست.حرف من با اون گروه آدم های عزیزیه که قلبشون خونه ی احساس شده.امروز بهترین روزیه که می تونید بدون واسطه با عشق خودتون گپ بزنید.برای یک بار هم که شده , خودتون باشید.تا کی می خواین احساس خودتون رو تو سینه حبس کنید.اگه نمی خواین خدای نکرده دق کنید.اگه نمی خواین ذره ذره آب بشین , احساس خودتون رو فریاد بزنید. من مطمئن هستم حتی می تونید اسم اون عشقتون رو با صدای بلند جار بزنید و بگید که دوسش دارید.نترسید. خدا کمکتون می کنه.عجله کنید. آخه 14 فوریه داره تموم می شه.اگه داد نزنید باید تا یک سال دیگه اسیر احساستون باشید.

ولنتاین بر همه ی اونای که تو قلبشون یکی – فقط یکی – وول می خوره مبارک باد.  اینم یه هدیه کوچک برای دوست داشتنی خودم

چقدر سخته...   

                                                             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:25  توسط ..:: هومن ::..  | 

سلام پری سا خانم

خودت گفته بودی اگه باهات کار دارم به خودت بگویم

حالا کارت دارم

مطمئن باش در مورد موندن یا رفتن نیست

من خودم گفتم تصمیم بگیر پس مطمئن باش نمی خوام از تصمیمت برگردی

بعدشم تو هرگز نمی تونی یه هومن مثل من باشی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:12  توسط ..:: هومن ::..  | 

سلام پری سا

امروز فقط اومدم برای تو بنویسم

دیروز تولد من بود تو این روز حتی یکنفر هم به من تبریک نگفت(حتی پدر ،مادر یا خواهرم)ولی از بین این همه آدمها من فقط از یک نفر انتظار داشتم اونم تو بودی (پری سایی که سر ساعت ۰۰:۰۰ زنگ می زد)

واقعا خیلی از دستت ناراحتم نمی دونم چرا این کار رو کردی می خواستی من بفهمم دیگه به یادم نیستی(من می دونم)

تومی تونستی با یه زنگ همه دنیا رو تو روز تولدم به من بدی ولی نخواستی...

من واقعا به دوست داشتن و عشق خودم افتخار می کنم و می بالم...

روز تولدت من با اینکه ۵۰۰۰ کیلومتر ازت دور بودم نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره

تو شهرت با دوستات برات تولد گرفتم (البته وظیفه ام بود) ولی تو با این که هر دومون تو یک شهر بودیم یک زنگ هم...

پست قبلی ات رو بخون تو که می گفتی اگه با من باشی یا نباشی دوستت دارم...

دیروز داشتم منفجر می شدم (دلم داشت می ترکید)نمی دونستم چه کار کنم

هر چقدر فکر کردم دلیلی برای این کارت پیدا کنم ،نتونستم

شب اومدم بیرون رفتم بالای پل دانشگاه می خواستم ددددددددددددددددددداااااااااااااااااااااااااااااادددددددددددددددددد بزنم داشتم منفجر می شدم

فقط قدم زدم ...

یه موقع به ساعت نگاه کردم دیدم ۴:۵۳ صبح است واقعا نفهمیدم چه جوری گذشت

نمیدونم  چرا من  هر کاری می کنم در نظر تو بد هستم

میگم بمون می گی من ناراحتم از بودنم

میگم تصمیم بگیر میگی...

به خدا من می خواهم تو راحت باشی، فقط تو

آخه هیچ خری این کار رو میکنه بعد از دو سال وخورده ای آشنایی تازه با کلی  بد بختی بیاد تو شهری که همه چیز برای اون یه نفره بعد بهش بگه  ...

من فقط می خوام تو خوشحال باشی خوشحالی تو برای من یک دنیاست...

ولی هرگز این کارت رو فرآموش نمی کنم و هرگز نمی بخشمت

یه بغض گلومو گرفته دارم می میرم 

تو با این کارت همه چیز روخراب کردی همه چیزو...

حتی نخواستی من با خاطره هام زندگی کنم با خاطره کسی که دوستش دارم(پری سایی که با اون فهمیدم عاشق شدن یعنی چه )

دیگه نمی تونم جلوی ... بگیرم

فقط میگم دستت درد نکنه این بود جواب اونهمه...   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:49  توسط ..:: هومن ::..  | 

امروز ۲۴ آذره

روز تولد من

ولی انگار کسی یاد ما نیست

هیچکس حتی یک زنگ هم نزد یک تبریک به ما بگه

برام مهم نیست اگه همه فراموش کرده باشن ولی یک نفر نباید فراموش می کرد 

خیلی سخته بعد از اون همه سال،با این همه دوست داشتن ،با اون همه خاطرات تحمل اون انتظار شیرین برای شنیدن یک تبریک اون هم از کسی که از همه دنیا برات بیشتر ارزش  داره

ولی....

انتظار داشتم امروز روز خوبی توزندگیم باشه ولی مثل اینکه ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:54  توسط ..:: هومن ::..  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:58  توسط ..:: هومن ::..  | 

تا حالا شده دلت برای کسی تنگ بشه و هیچ راهی نداشته باشی جز تحمل...

امروز بیشتر از هر روز دلم برات تنگ شده بود واقعا نمی دونستم چی کار کنم

هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم امتحان فردا رو هم که بی خیال شدم

نمی دونم تا به حال تجربه کردی یا نه...

خیلی سخته...

الان اومدم از جلو خونتون رد شدم به پنجره اتاقت نگاه کردم(نترس مثل قبلا تابلو نکردم)

احساس کردم خیلی تنهام

بیشتر از همه شبهایی که می نشستم به خودمون فکر میکردم بیشتر احساس تنهایی کردم

صدای قلبم رومی شنوم...

این حرفها رو نمی زنم که چیزی بشه یا اتفاق خاصی بیفته

به خدا نه...

فقط دیدم تو این تنهایی حتی کسی رو ندارم که باهاش درد ودل کنم گفتم تو اتاق بنویسم

دیگه حوصله نوشتن ندارم

 ببخشید اگه با حرفام یه پست الکی به اتاق اضافه شد که هیچ ارزشی نداره

لطف کن اگه خوندی نظر بده نه در مورد پست

 که من هم بدمنم خوندی یا نه

پیروز باشی و سر بلنددر پناه خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 1:24  توسط ..:: هومن ::..  | 

راز عشق در این است که هیچکدام خود را معلم دیگری ندانید ـ
به عبارت دیگر از اینکه میتوانید از یکدیگر یاد بگیرید سپاسگذار باشید .


راز عشق در این است که
در سکوت دست یکدیگر را بگیرید ـ
کم کم یاد میگیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

راز عشق در این است که طرف مقابل ات را تحسین کنی.
هرگز با فرض اینکه خودش این چیز ها را می داند از تحسین غافل نشو .
مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی ـــ دوستت دارم ـ
گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند


راز عشق در این است که ــ رابطه تان را مانند یک باغ با محبت تزئین کنید ـ بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبائی بروید ـ
ضمناً فراموش مکن که باغ را باید هرس کرد مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود ـ
براینکه عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد ـ



راز عشق در اینست که به یکدیگر سخت نگیرید ـ
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است


راز عشق در تواضع است ـ
این صفت به هیچ وضع نشانه تظاهر نیست ـ
بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوی است ـ میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ـ تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد .
عشق را شرحی نبود و نیست هم
عشق را لایق شدن بی شرح شرح
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
****************************************
گفته ای عمر گران باخته ای یعنی چه؟
رمز آن عشق برانداخته ای یعنی چه؟
حسن آن نرگس رعنا به چه پنداشته ای؟
آیتی بود و عیان ساخته ای؟یعنی چه؟
گفته بودم که نشاید دم آخر گویم
زانهمه عشق بخود تاخته ای یعنی چه؟
ماه مجلس به کجا چهره عیان ساخته بود
کا ینچنین رنگ رخت با خته ای یعنی چه؟
ساقیا بر من عاشق چه مقدر کردی
آتش جنگ بر افروخته ای یعنی چه؟
شایدم حافظ شیرینسخنم بر تابد
گویدم مهر نیاموخته ای یعنی چه؟
حافظ بر من بیچاره مزن نیشترت
عشق این یار بلا ساخته ای یعنی چه؟
********************************
سوال نکنيد. فقط دوست بداريد تا به رمز عشق دست يابيد. در برابر پديده پيچيده عشق، بجاست که حرکتي خردمندانه داشته باشيم; به خصوص زماني که احساسي عاشقانه به ما دست مي دهد. جراحت هاي روحي زماني بيشتر مي شود که احساس کنيم دوست داشتني نيستيم. در واقع، همه مسائل را پيوسته تجزيه و تحليل کردن موجب قطع ارتباط ما با عشق و قضاوت نادرست مي شود. پس فقط دوست بداريم و از طرح سوال هايي نظير چرا، چه کسي و چگونه دوست بداريم، بپرهيزيم زيرا هيچ فايده اي نصيب ما نمي شود.
این مطلب رو جایی دیدم خوشماومد گفتم بنویسم
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:52  توسط ..:: هومن ::..  | 

سلام

پری سا جان می خواهم ببینمت

البته اگر مایل با شی

با آرزوی بهترین ها برای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:19  توسط ..:: هومن ::..  | 

به تو از تومی نویسم به تو ای همیشه در یاد      

                                                                 ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بنبست غربت سایه سار قفسم بود

                                                                 زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزاز پاییز برگو باغ هم گریه می کرد

                                                                قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

                                                                ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

                                                               ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

                                                              که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

                                                             ای تو یارم از گذشته یادگارم

                                                     *   *   *

  در گریز ناگذیرم گریه شد معنای لبخند

                                                             ما گذشتیم و شکستیم  پشت سر پلهای پیوند

در عبور از مسلخ تن عشقما از ما فنا بود

                                                            باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:25  توسط ..:: هومن ::..  | 

سلام

به پریسا خانم

نمی دونم چی بگم توخودم موندم

تو خلوتم...

پریسا واقعا راست می گفتی من دیروز به این نتیجه رسیدم (حالا با خودت می گی خسته نباشی چقدر زود) 

واقعا عجب دوستایی داری

تا حال از یه دختر حرف نخورده بودیم که خوردیم

خوب بگذریم

امروز صبح زنگ زدم خونتون باهات کار داشتم امیدوارم ناراحت نشده باشی  هر موقع وقت داشتی یه زنگ بزن به من باهات کار دارم(واقعا کار دارمچرت وپرت نمی خوام بگم)

راستی قالب اتاقمونم عوض کن اون قالبش خیلی خوشگل تر بود

به امید پیروزی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 11:34  توسط ..:: هومن ::..  | 

سلام

پری سای عزیز

ببخشید که بی مقدمه حرف میزنم

ازت می خوام یه طرفه به قاضی نری

من یه پیشنهاد دارم و دوست ندارم که پیشنهادم رو رد کنی و حرفمو زمین بندازی حداقل برای روزای خوشمون(نمی دونم شاید برای روزای خوش من یا بهترین روزای زندگی من و روزهای تحمل زورکی برای تو)

من می خوام تو منو با سپیده روبرو کنی (نگو نه که ناراحت می شم)

من می خوام ببینم من تا به حال چی بهش گفتم من اصلا در مورد من و تو چیزی نگفتم من فقط در مورد اخلاق تو چند تا سوال کردم (الان با خودت می گی مگه تو منو نمی شناختی)من در مورد اخلاق دخترونت چند تا سوال کردم اونم هی داره زیادش می کنه

بخدا می ترسم فردا اون انتر بگه که  اصلا هومن به خاطر من اومد تبریز یا بگه میدونی

پری سا اون موقع هومن به من پیشنهاد داده بود

می دونی خانم ... من چون اخلاق تو رو قبول داشتم(خداییش من تا به حال از تواین حرفای خاله زنکی رو نشنیده بودم یا بوده حداقل من نشنیدم        آخه می گن چشم عاشق کوره و گوششم کر(دومیش روکه خودت دیدی خیلی از ناسزا هاتو نمی شنیدم) ) من فکرمی کردم دوستاتم مثل خودتن یا حداقل دوستای فابریکت

بعد درباره اون حرفی که سپیده زد

این اصلا حرف من نبود

من نگفتم پری سا غلط کرده که می خواد با من حرف بزنه (وای خدا تو یک قدم حر ف ۳۶۰ درجه بر گردوند)

اون گفت پری سا نمی خواد بیاد وسایلاشو بگیره منم به شوخی گفتم غلط کرده(با لحن شوخی)

یک پیشنهاد برادرانه بهت می کنم دوستی که یک حرفو ۳۶۰ درجه بر می گردونه اونم به خاطر اینکه بهت بگه هومن آدم وابسته ای هست یا به خاطر کس دیگه ای هم می اومد تبریز اون نمی تونه دوست خوبی برای تو باشه

می دونم الان تو دلت می گی این چه ربطی به توداره ولی این فقط یه نصیحت بود

حداقل در مورد سپیده چون من با مریم زیاد ارتباط نداشتم و قضاوت نمی کنم

خوب این از این موضوع که روشن می شه

نمی دونم                                  

 فکر کنم تا به حال منو شناخته باشی من دوست ندارم کسی در مورد عشقم قضاوت کنه چون خیلی برام اهمیت داره(چه برسه به این دختره انتر)

بعد هم گفتی که من نمی دونم تومنو به خاطر خودم دوست داشتی یا...

باید بگم من شما رو فقط دوست نداشتم هنوزم دارم

گفتی که هومن از من متنفر شده

تو از من متنفر شده بودی و از تابستون هم بیشتر شد درسته کار ما بچه گونه بود ولی نمی دونستم به عشقم شکمی کنی

امان از بی تجربگی

در مورد کارام

باید بگم نه اصلا(به هیچ وجه) اینجوری نیست  من می خواستم با این کارم راحت تر فراموشم کنی که تو از این کار برداشت بد کردی نمی خواستم مثل من عذاب بکشی و بگی چرا

اینجوری میگفتی اون از من بدش می یاد من چرا فکرشو کنم(گوره باباش)

نه مطمئن باش من از شما متنفر نیستم که هیچ بلکه خیلی هم دوستت دارم

دیدی هنوز هم خود خواهی تو حرفات هست

می گی مردی که وارد زندگی من شد و باید می رفت باید  باید  باید...

واقعا با این حرفات همیشه عذابم می دادی

حالا که دیگه مهم نیست 

گفتی که رفتار بچه گانه

خودت بگو رفتار من بچه گانه بود یا اینکه اون وسایل ها رو آوردی برای من(اون وسایلی که برای کسی خریده بودم که دوستش داشتم )

می خواستی با این کارت بگی این رابطه از اول برای من ارزشی نداشت ومن دیگه به یاد تو نمی خوام باشم بعد الان به من می گی من اگه کنارم باشی یا نباشی دوست دارم

الان هم دارم ابی گوش میدم (به تو نامه می نویسم ای عریز رفته از دست                    

 ای که خوشبختی پس از تو گم شد وبه قصه پیوست)

می دونی پری سا من می خواستم تو تصمیمت رو بگیری که اگه می خوای بمونی  من خیلی در مورد زندگیم برنامه داشتم اگه هم نمی خوای بمونی  حداقل راحت باشی

خودت هم می دونی که واقعا شورشو در آورده بودی (من شده بودم دختر وتو پسر)

البته این انتظار بی خودی بود چون تو در وضعیتی نبودی که تصمیمی غیر از این بگیری

یه چیزی رو می دونی  من می دونستم اگه بالای بلوار یه کم نرمش نشونمی دادم می تونستم کاری کنم بازم با هم باشیم

ولی نمی خواستم به زور بیشم باشی می خواستم ببینم دوستم داری یا نه که فهمیدم

خلاصه اینکه در اشتباهی ...

بعد هم اگه تصمیمت روگرفتی بیا وسایل هات رو بگیر و من رو از این همه فکر نجات بده

هنوزم نوکرتیم بابا

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:42  توسط ..:: هومن ::..  | 

یک وقتهایی هاج و واج می مونم و ترجیح می دم هیچ چیزی نگم . تو خیلی عجیب غریب رفتار می کنی . و خیلی بچگانه ! 

من همیشه بهت گفته بودم که دوست ندارم دوستانم در جریان هیچ یک از اتفاقاتی که بین من و تو می افته قراربگیرند . دوست نداشتم و تو اینو می دونستی . می دونستی . با این حال دائما سعی داشتی از طریق دوستان مشکلاتمون حل بشه . یک حرفهایی از سپیده می شنوم که واقعا اعصابمو خرد می کنه . مثلا به من می گفت که پریسا اون موقعهایی که تو و هومن دعواتون شده بود و تو هیچ چیزی به ما نمی گفتی هومن زنگ میزد و مو به مو همه ی اتفاقاتی رو که افتاده بود میگفت و از من ( شاید هم ما ! مثلا + مریم ) می خواست که راهنماییش کنم !!! یا اینکه با تو ( پریسا ) صحبت کنم . و در کل بهم می گفت که پریسا چرا اینجوری می کنه !!!!!! مثلا سپیده حتی میدونست که اون روزی که من عصبانی شده بودم زدم و کیبوردمو شکستم ! و سپیده میگفت نمی دونستم چی بگم چون تو که دوستمی بهم چیزی نمی گفتی و لی هومنی که از طریق تو باهاش آشنا شده بودم داشت همه ی جزئیاتو کف دستم میذاشت

حالا که آب از سر من گذشته ولی می خوام بهت بگم این کار درستی نیست . آدم بهتره مشکلاتشو با یه نفر و با خود اون طرف در میون بذاره تا حل بشن . نه اینکه همه چیز رو کف دست بقیه بذاره .

تو یک کاری کردی که دوستانم دارند هر دوی ما رو مسخره می کنند . به من میگن دوست داشتن هومن هم عجیب غریبه هاااا ! اونا فکر می کنند که تو ممکن بود هر دختر دیگه ای که تو زندگیت بیاد دوستش داشته باشی و به خاطر اون انتقالی بگیری و بری پیشش. و منی که پیش اونها کلی کلاس گذاشته بودم که من یه عاشق سینه چاک دارم و اون هومن خان هست ! الان دارند به ریش من می خندند ! چرا ؟ چون آقا هومن زنگ میزنه به دوستام و بهشون میگه که پریسا غلط کرده میخواد با من حرف بزنه ! و بهش بگو که فلان کارو بکنه ...

من قبلا هم سعی کرده بودم که همه چیز با خوشی تموم بشه . ولی انگار تو دوست داری از من متنفر باشی و خداحافظی کنی . کارهات و حرفهات دقیقا اینو ثابت می کنه . ولی مهم نیست . نمی دونم واقعا تو « منو » دوست داشتی به خاطر « خودم » یا اینکه « دختری» رو دوست داشتی که « دوست دخترته » و فرقی نمی کرد که چه کسی باشه !!!! تصور می کنم دومی درست تر باشه ! اگر تو منو به خاطر خودم دوست داشتی می تونستی بدون اینکه در کنار هم باشیم همچنان منو دوست داشته باشی . ولی انگار وقتی من دوست دخترت نباشم و در کنار تو نباشم دیگه دوستم نداری که هیچ حتی از من متنفر هم هستی ! و این یعنی دوست داشتن من از عشق تو برتر بود . چون من هنوز هم تو رو بعنوان مردی که تو زندگی من اومد و بعد باید می رفت قبول دارم و هنوز و همیشه برام قابل احترام هستی . وخوشحالم از اینکه افسار عقلمو به دست احساسم ندادم و از توخواستم که بری . من تو رو عاقلانه دوست خواهم داشت . تو همیشه هومن من خواهی بود بدون اینکه تو را ببینم یا اینکه در کنارم باشی . تنها حقیقتی که باید متوجهش می شدیم این بود که من و تو به درد زندگی با هم نمی خوردیم . همین !...

می بینی دوست داشتن از عشق برتره ؟ من هنوز دوستت دارم به همون اندازه ... ولی هومن عاشق دیوانه ی من الان از من متنفره !

برایت آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم هم من و هم تو در زندگی آینده مون موفق باشیم . با کسی دیگر .


و حالا با علی حرف می زنم . با پدر مجازی و دوست و همراه من و هومن ...

از اینکه در این مدت ما رو کمک کردی بی نهایت از تو ممنونم. گنجه ای که از تو به یادگار دارم برام خیلی ارزشمند هست . از چیزهایی که یاد گرفتم حتما در آینده استفاده می کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:19  توسط ..:: پری سا ::..  | 

مثل اینکه خیلی وقته کسی دیگه سری به این اتاق نمی زنه

منم تصمیم گرفتم تو این دوره بشینم و نگاه کنم

دست شما هم درد نکه علی آقا

چقدر احوال ما روگرفتی!!!

راستی علی من یک سال مهمان گرفتم اومدم تبریز

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:56  توسط ..:: هومن ::..  | 

تقدیم به شما            پریسا خانم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:50  توسط ..:: هومن ::..  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:42  توسط  .. هومن و پري سا ..  | 

آمدم ...

نبودی ...

می روم و نیستی...

می بینم آدمهایی را که می روند از سر ...

می روند و فرآموش می شود همه آن بودنها و ...

می توانم احساس کنم زمزمه های دیگران را که در گوش یکدیگر حرف می زنند ...

آدم خوبی بود ...

 ما که خیری ندیدیم

می روند و تنهایی...

یک تنهایی همراه با حقیقت ...

می بینم روزی را که کسی یادی نمی کند و تنهایی...

 یک درخت پرتقالی در کنار خوابگاهم که از وجودم تغذیه کند و زندگی پرتغالی را در یادها به یاد گار گذارد

نمی دانم آن هم به کوله بار خاطره ها می پیوندد و دیگر...

ولی یک روز می خواهم در یاد خود احساس کنم که کسی می آید و یادی می کند از روزگاران قدیم ...

نمی دانم شاید هم فراموش شود آن درخت و بخشکد در دیدگان نماند تا یادی نماند

نمی دانم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:7  توسط ..:: هومن ::..  | 

آن ابرهای خیالی شلنگ به دست که شلیطه پوشیده اند« باغ »را می شویند

من در سطر سوم که در را باز می کنم سوی نرگسها

« تو » می خندی و شلنگ از دست یکی ابر می ستانی و سمت من می گیری

زمان که خیس می شود

سر  « من » جلو همه ی آن نگاه های مست از گردنم می افتد

و درخت«  پرتقالی » می شود

می افتم که نمی گذاری  « هومن »

 « پرتقالی » چیده جای سرم می گذاری

تابوی یک جمله ی شاد را در زمان حال بدهم

چه « دوست » دارم صورت مخفی این کوهستان را دوباره ببینم

انگورهایش آدم را  « مست » می کنند.

                          * * *

پاهایم را مورهای تاریک جویدند و من افتادم

باران هم آسمانش را برداشت با اسب هایش به طرف « شمال » رفت

عقربه ای هم لغزید و زبانم را نیش زد

...

چشم که باز می کنم مه آلود ساکت ِ چهارشنبه ای شبیه  «  تبریز »

هر از چند گاهی پلک می زنی نشسته بر شاخه ی درختی که نروییده

من سنجابی که احمقانه گردی گردویی را نمی توان لمسش کنم

پاهایم را « هومن »٬ پاهایم را ...

در میان آنهمه راههای « بهشت »

« من و تو » آن راه هندی را گرفتیم و دور زدیم

داری به « سیم های تلفن » که به طرف  « دختر » ِ پطر کبیر می روند  «نگاه می کنی » ؟

به « دخترت » که در  « باران » آن شهر ِ سرخ قو شده بود ؟

یاد « پسرهایم » می افتم « هومن »

یاد مادر پسرهایم که در منقار  « خدا » به سوی کوه هایش برده می شود

صدای مرا می شنوی ؟

می خواهی برایت در این گردو آب بیاورم ؟

 « چقدر ترسناک مرا نگاه می کنی هومن »

چقدر تاریک !

......................................................

......................................................

هومن ٬ اینو از اینجا برداشتم . می بینی چقدر کلماتش آشنااند ؟

هومن یکبار فقط کلمات پرتقالی رو بخون ... یه حسی توش هست . من که می خونم انگار دارم تو رو مرور می کنم. تو ٬ « هومن » !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:40  توسط ..:: پری سا ::..  | 

خوابم برد .

دیشب منتظر بودم زنگ بزنه. دیر کرد . نمی دونم یک و چند دقیقه بود که گوشیم لرزید

از اون دنیای شبیه مرگ پریدم !

خیلی چیزا میخواستم بگم . ولی همه چی تار بود ! « تار» ! نه میدیدم و نه میشنیدم ...

حواسم کور شده بودند !

اون حرف میزد و من نمیشنیدم

من حرف داشتم و زبونم نمیچرخید

صدای مضحکی با گوشی اش پخش میکرد که من بخندم  . از این جوکهای صوتی تو گوشی ...

مغزم تعادل نداشت ...

خیلی خواب بودم .

فقط همینو گفتم : خیلی حرف داشتم ... دیر کردی .

.

.

.

صبح متوجه شدم من خوابم برده و اون آروم گوشی رو قطع کرده ٬ مبادا من از خواب بیدار شم !

و شاید یه بوس کوچولو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط ..:: پری سا ::..  | 

اوه اوه !

متروکه است این اتاق !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:41  توسط ..:: پری سا ::..  | 

معمولا تو این اتاق تنها هستم ...

مثل ۱۲ سال پیش و اون اتاق سرد که گاهی دلم براش تنگ میشه . 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:39  توسط ..:: پری سا ::..  | 

من با کلمات زندگی می کنم ... کلمه ... صدا ... صدا ... صدا ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط ..:: پری سا ::..  | 

یادم باشد که از یاد ببرم ...

 

پ.ن: هایده  ٬ هایده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:16  توسط ..:: پری سا ::..  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:48  توسط ..:: پری سا ::..  | 

علیرضا برای هر چند نفر که پسرخاله باشه برای تو و من  پدر هست . روزش مبارک .

                        خ ی ل ی د و س ت ت د ا ر م    

                                       بابایی که ترجیح داد دیگه سکوت کنه !  


                          

هومن جون چرا ناراحت می شی ؟ خوب کسی به من روز پدرو تبریک نگفته ببین من گریه می کنم؟ اصلا به من روز کودک رو هم تبریک نمی گن . حتی روز پاسدار و حتی روز جانباز  و روز جهانی برنج هم به من تبریک نمی گن !  حتی روز کودک و تلویزیون ! بدتر از همه : روز مبارزه با مواد مخدر ! یا مثلا روز جنبش های مشروطه ! یا روز آمار ! روز مبارزه با بد حجابی ! روز مبارزه با آفات محصولات کشاورزی رو هم بهم تبریک نمی گن ! روز گرامیداشت زبان مادری ٬ روز مبارزه با استکبار جهانی ! روز مردم و سیاست . روز تغذیه . روز ورزش و سلامتی . ....

اینهمه روز بی ربط و باربط !

ببین من ناراحت میشم که تو از دست بچه ای که نداری و این روزو بهت تبریک نگفته ناراحتی ؟ پسر ٬ الان بچه ها ی زنده و سالم به ننه باباشون تبریک نمی گن . تو از کی انتظار داری ؟؟؟؟

مسلما بابای من که نیستی !

روز آقایون جنتلمن هم که نیست ! حتی روز مسیو های پوتا هم نیست !

پس تو چرا ناراحتی؟

هومن ( آقا پسر ... نه پدر !!! ) هر روز و  بهت تبریک میگم. تمام روزهایی که اسم بردم بهت تبریک میگم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:22  توسط ..:: پری سا ::..  | 

من این روز رو به پدر مهربانم و پدر پری سا تبریک می گم

 یه تبریک مخصوص هم از طرف خودم و پری سا  به علی جانم می گم که همیشه مزاخمش می شم و اون هم همیشه راهنماییم می کنه

امیدوارم همیشه سربلند و سر افراز باشید در پناه خداوند

هر چند کسی این روز را به ما تبریک نگفت ولی ...

بی خیال ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:59  توسط ..:: هومن ::..  | 

باور کن اصلا نمی تونم به خاطر حرفی  که امروز بهم زدی ببخشمت .

اصلا نمی تونم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:54  توسط ..:: پری سا ::..  |